تبلیغات
Star Light's FanFiction Heaven - Almost Like A Dream

Almost Like A Dream

دوشنبه 5 تیر 1396 06:30 ب.ظ

نویسنده : ❦ Hanna Highwind ❦
ارسال شده در: Redside ,
سلام 

این داستان دو قسمتیه همین جوری بی کاری می خوام بزارمش 


نام داستان : Almost Like A Dream

نوع : فن فیکشن - عاشقانه

فیکشن از : Resident Evil

شیپ ( ها ) : Redside

شخصیت ها : کلر ردفیلد ، استیو برنساید ، کریس ردفیلد ، البرت وسکر ، الکس وسکر






این بهترین تعطیلات عمرش بود. بهترین تعطیلاتی که می تونست فکرشو بکنه. حالا تو هاوایی بود ... بیشتر روزهاشو کنار ساحل زیبای اقیانوس می گذروند. اما کلر ردفیلد تنها نبود. استیو برنساید هم باهاش بود. اون قبلا قول یه سفر به این جای زیبا به کلر داده بود و بالاخره تونستن با هم به هاوایی برن.


نزدیک غروب بود. تو اون روز دومین بار بود که به ساحل اومدن. کلر می خواست غروب خورشید رو کنار اقیانوس ببینه اما بر خلاف اون ، استیو اصلا حوصله ی یه جا روی زمین نشستن و به آسمون نگاه کردنو نداشت

استیو : بیا دیگه کلر. حالا نمی شه برگردیم هتل ؟؟ به اندازه ی کافی اینجا بودیم. منم گرسنه امه

کلر در حالی که روی شن های گرم ساحل نشسته بود و به دست هاش تکیه داده بود  و استراحت می کرد گفت : استیو ما که تازه ناهار خوردیم. واقعا بازم جا برای غذا خوردن داری ؟؟

استیو که دست هاشو تو جیبش گذاشته بود. کنار کلر ایستاد و چیزی نگفت

کلر : می خوام فقط یه کوچولو دیگه از دیدن این منظره لذت ببرم

استیو : خب مگه فردا هم دوباره همین شکلی غروب نمی کنه ؟؟

کلر سرشو تکون داد و جواب داد : به این قشنگی نه

به استیو نگاه کرد و ادامه داد : نمی شه حالا تو هم پیشم بشینی ؟؟
استیو : اممم ... باشه

حقیقت این بود که منتظر بود کلر اینو بگه. یه پسر که نمی تونه بگه می خواد غروب خورشید رو ببینه درسته ؟؟ ... حداقل استیو این طور فکر می کرد

کنار کلر نشست. کلر دستشو به دست استیو گره زد و لبخند گرمی بر لبش نشست

در طول این سفر ، خیلی به هم نزدیک تر شده بودن. تمام وقتشونو با هم می گذروندن و سعی می کردن بهتر همدیگه رو بشناسن. هوای گرم هاوایی اصلا با قطب جنوب قابل مقایسه نبود. سعی کرد اون فکر ها رو از سرش بیرون کنه. کلر به اندازه ی کافی به اتفاقاتی که تو قطب افتاده فکر کرده بود و نمی خواست دوباره به یاد بیاره
خورشید کامل غروب کرد. کلر چشم هاشو برای مدت کوتاهی بست تا به صدای موج های اقیانوس گوش بده. این کار آرومش می کرد. و بودن استیو کنارش بهش حس ... حس امنیت می داد. روشو برگردوند و با لبخند بهش نگاه کرد. استیو هم در جوابش لبخند زد. کلر خودشو بهش نزدیک تر کرد و لب هاشو روی لب های استیو گذاشت. این اولین بوسه ی بین اون ها بود و کلر شروعش کرده بود. لپ هاش قرمز شد. موهاشو پشت گوشش ریخت و منتظر واکنش اون بود

استیو : کلر ... من ...

کلر سرشو روی شونه ی استیو گذاشت و گفت : واقعا از این سفر لذت بردم

یاد وقتی که تو هواپیما بودن افتاد. نفس عمیقی کشید و اون فکر رو از سرش بیرون کرد. صدای تپش قلب استیو رو می شنید. یک بار دیگه حس بودن اون کنارش آروم ترش می کرد

استیو : خوش حالم که قبول کردی با من به این سفر بیای

دوباره لبخند زد و ادامه داد : دوستت دارم کلر

کلر : من ... منم دوستت دارم

دستشو دور کمر کلر حلقه کرد و اونو به خودش چسبوند و به نرمی گردنشو می بوسید.

استیو قبلا هم به کلر ابراز علاقه کرده بود اما این اولین باری بود که کلر هم در جواب به استیو ابراز علاقه می کرد. بهش گفت که چه حسی بهش داره ... دوستش داشت ... اونقدر دوستش داشت که با هیچ کلمه ای نمی شد بیان کرد


استیو خیلی خوش حال بود. خوش حال از این که اون هم دوستش داره. خورشید کاملا غروب کرده بود و هوا داشت کم کم تاریک می شد. وقت رفتن بود

استیو : وقت رفتنه کلر. غروب خورشید رو که دیدی. حالا وقت برگشتنه

دوباره گردن کلر رو بوسید و هر دو از جاشون بلند شدن. لباس هاشونو تکون دادن تا شن ها بریزه


استیو تو چشم های کلر نگاه کرد  و لبخند گرمی زد. کلر هم همین طور. دست کوچیک کلر رو تو دست هاش گرفت و انگشت هاشو به انگشت های کلر گره زد. به وسکر که اون طرف داشت نگاهشون می کرد اشاره کرد و گفت : دلم برات تنگ می شه

قطره ای اشک از چشم کلر سرازیر شد. استیو با اون یکی دستش اشک کلر رو پاک کرد

کلر : نمی فهمم ... چه طور می تونی تو این شرایط لبخند بزنی ؟؟

اشک هاش با شدت بیشتری سرازیر شد و ادامه داد : ترکم نکن

محکم بغلش کرد تا نزاره اون بره

کلر : دوباره ترکم نکن ... خواهش می کنم استیو

استیو سرشو پایین انداخت و جواب داد : من نمی خوام ترکت کنم قشنگم. هرگز این کار رو نمی کنم. اما ... خودت خوب می دونی ... مجبورم ... حق انتخاب ندارم

کلر اینو می دونست. خیلی خوب هم می دونست. این اولین باری نبود که از هم جدا می شدن. اما هنوز هم نمی خواست اینو قبول کنه. نمی خواست دوباره اونو از دست بده. می خواست حداقل یه کم دیگه با اون باشه

وسکر کمی جلو تر اومد و گفت : کافیه دیگه

استیو دست های کلر رو از دور خودش باز کرد. خواست برای آخرین بار هم که شده عشقشو ببوسه اما وسکر دستشو کشید و گفت : وقت واسه عشق بازی نداریم

استیو همین طور که از کلر دور می شد فریاد زد : دوستت دارم کلر

کلر هم با بغض فریاد زد : منم دوستت دارم



دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: Almost Like A Dream ,
آخرین ویرایش: دوشنبه 5 تیر 1396 06:32 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30
< https://TheCodeIsVeronica.mihanblog.com